پنجشنبههای من

خرید بک لینک

پنجشنبه خیلی روز ساکت و نرم و نازک و خوبی است. اصلن بار مثبت از تمام سر و روی این روز میبارد. شبیه آن خانوم ِ پیر ِ مهربان ِخوشگل و خوشپوش ایستگاه اتوبوس است که هر از گاهی میبینمش و همهاش دلم میخواهد موقعی که از ایستگاه رد میشوم ببینمش و تصویرش با حرکت اتوبوس هم تمام نشود.

من پنجشنبهها را به یک دلیل مهم و حیاتی دوست دارم و آن اینکه، فردایش جمعه است و من به خیال خود تا ظهر خواهم خوابید اما از همین الان صدای قابلمه بشقابهای آشپزخانهی مامان را میشنوم که چون بابا صبح زود رفته بربری داغ خریده به روش خودش میخواهد ما را بیدار کند و برخلاف سایر روزهای هفته دور همی صبحانه نیوش کنیم. جهنم و ضرر بیدار هم میشوم اما این چیزی از ارزشهای پنجشنبه کم نمیکند درست مثل تیم ملی که دیشب از ازبکستان شکست خورد و مثل تمام این سالها که موقع شکستهای مهم چیزی از ارزشهایش کم نمیشود.

حالا از موضوع پرت نشویم اینها را برنامه نود رسیدگی میکند به من و وبلاگم چه اصلن.

من از زمانی که بچه بودم پنجشنبه را دوست داشتم حتی مطمئنم اگر زمانی که بچهتر هم بودم این چیزها حالیام بود حتمن باز هم دوستش میداشتم. آن قدیمها که دو تا کانال تلویزیونی بیشتر نداشتیم پنجشنبه بعد از ظهرها کانال یک پسر شجاع و کانال دو اخبار ورزشی داشت.

آن روزها داییام تبریز تحصیلات میکرد و در خانهی ما زندگی میکرد. از آن خوره ورزشیها بود که نگو و نپرس. یعنی حاضر بود من را از بالکن خانه پرت کند حیاط، به دو قسمت نامساوی تقسیم شوم اما پسر شجاع نبینم و او خبر ورزشی نگاه کند. مثل الان نبود که هر کسی یک دست کت و شلوار دارد و فارسی بلد است، کمی هم میتواند لبخند الکی بزند بنشیند خبر ورزشی بگوید که. این برنامهها نعمتی بود که من بچه نمیفهمیدم و او لابد میفهمید و به روشهای مختلف سعی میکرد من را بپیچاند اما مگر من پیچیده میشدم. حتی حالا هم بندرت پیچیده میشوم. به هر حال در عالم بچگی فرصتهایی هم دستش دادم و پیچانده شدم اما همان فرصتها را هم بعدها وقتی آمده بودند خانهی ما با سیستم کلید اسرار جبران کردم و نگذاشتم دخترهایش پاندای کونگ فو کار و زیبای خفته را ببینند و دلم خیلی خنک شد. لامصب، خدا چه کیفی میکند وقتی چوبش را که صدا ندارد میکوبد در ملاج ملت.

ما یک رسم نانوشته بین خودمان داشتیم که پنجشنبهها میرفتیم مهمانی. از آن مهمانیها که آدم میرود خانهی فامیلی که بچه هم سن و سال دارد و تا نصفههای شب با دختران همسن خانوادهی مهمان حرف میزند و میخندد و ده دفعه بزرگترها بیدار میشوند میکوبند سرشان که بابا بس است بگیرید بخوابید، شبش را میخوابیدیم همانجا و فردایش برمیگشتیم خانه و تازه یادمان میافتاد که ای دل غافل شنبه مثلن فلان درس مهم را داریم. آخر لامصبها هر چه درس سخت و مهم بود مثل ریاضی حسابان فیزیک4 و امثالهم را برای شنبه برنامه گذاشته بودند و لذت پنجشنبه و جمعه و کلهم هفته را از دماغ آدم درمیآوردند. آنقدر بدم میآمد که همان موقع تصمیم گرفتم نگذارم بچههایم شنبهها بروند مدرسه. حتی اگر کار بیخ پیدا کرد بابای بچهها هم نباید شنبه برود سرکار. اصلن شنبه باید جمعهی غیر رسمی باشد.

حیف و صد حیف که این مهمانیها و دیدارهای خوب و خاطرهانگیز سالهاس که فراموش شدند و تمامشان در یک شماره تلفن، یک اساماس، یک آدرس ایمیل و گپ و گفتهای ثانیهای خلاصه شدند.

هی من از موضوع پنج شنبه پرت میشوم، آخر یک موضوعی که وجود دارد این است که پنجشنبه خودش به تنهایی لذتی ندارد وقتی کنار جمعه و شنبه قرار میگیرد شخصیت پیدا میکند و آدم عاشقش میشود. مثل شوهر عمهام که بدون عمهام خیلی بیخود و بیجهت به نظر میآید اما وقتی کنار عمه است یک هویی میشود آدم ِفامیل.

حالا ما که نامزدی که پنجشنبهها را برایمان معنی کند در زندگی قبلی و بعدی خود نداشتیم اما پنجشنبهها روز نامزدها و آدمهای این چنینی بود و هست که بروند و بیایند و هم را ببینند و مهمانبازی کنند و اینها.

لعنت به این هوای بارانی که خیلی بیشتر از یک نفره است و آدم همهاش دلش آن یک نفر دیگر را میخواهد که پنجشنبهاش را معنی کند. عصرش بیرون که میروی نامزدی و عشق و پنجشنبهی خوب از سر و روی خیابان و پاساژ و اینها میبارد. حتی انگار ماشینها و مغازهها هم خوشحالند، در این حد.

من در سالیان گذشته که تلویزیون برای خودش کسی بود که ترجیح نمیدادیم برفک تلویزیون را به ایشان، پنج شنبه شبها مخصوصن تا نصفههای شب مینشستم به دیدن برنامههایش. مثل الان هم نبود که فرت و فرت از در و دیوار فیلم سینمایی ببارد و تو ندانی کدام را ببینی، هفتهای یکبار سینمایی نشان میداد که آن هم شبهای پنجشنبه یا به عبارتی شب جمعه بود (آخرش هم من نفهمیدم پنجشنبه شب که فردایش جمعه است میشود شب جمعه یا فردایش که جمعه میشود و شبش باز هم جمعه است و شب میشود شب جمعه است؟) فیلمهای سینماییاش را میدیدم و احیانن هر برنامه جنگوارانهی مزخرفی که مهمانش مهرداد میناوند و نیما نکیسا و علیرضا منصوریان و مهدی پاشازاده حتی بود را مینشستم میدیدم.

چه روزگاران شیرینی بود واقعن.

امروز یکی از آن پنجشنبههای خلوت و یواش زندگیم است، صبحش با نگرانی همراه بود که سر فرصت حساب نگران کننده را رسیدگی خواهم نمود. الان سرکار هستم و کارهای زیادی دارم اما همهشان شلوغ ِخلوتند، از آنهایی که یکمش را انجام دهی بلند شوی یک چرخی بزنی یک چایی بنوشی یک تماسی بگیری برگردی هم، همانجا روی میز انتظارت را میکشند و میتوانی هر زمان اراده کنی از شلوغی درشان بیاوری.

کشوی میزم را پر از خوراکی و چیزهای خوشحالی بیاری کردم که روزهای خلوت پنجشنبهای مثل این، که بیرون باران میبارد و از پنجره به تماشا ایستادهام و کارم اعصاب خرد کن نیست و فرصت خوشحالی کردنم است دست بکنم در کشوی میزم و یک های بای خرمایی، کمی از آن پستههای سوغاتی پر از عشق یا توتهای خشک خوشمزه را دربیاورم و با لذت بخورم و امیدوار باشم که تمام روز به همین ساکتی و خوبی خواهد بود.

از خوبی امروز همین بس که هوای وبلاگ نویسی بسرم افتاد :)

امروز هی دلم میخواهد بنویسم.


شروع بعد از پایان...

ما را در سایت شروع بعد از پایان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 78 تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 11:31

صفحه بندی